آفتابی در دریا

آفتابی در دریا

خلیج فارس- اسماعیل منصورنژاد: «مصطفی افخمی» به عنوان یک «مکتب رفتاری» در تمام ۲۵ سالی که به عنوان معلم بر سر کلاس حاضر شدم، همراهم بود. یادکرد مصطفی افخمی، یادکرد کسی است که دیگر تکرار نمی‌شود و باید در سوگ او گریست و بلند گریست و ناله کرد.

اسماعیل منصورنژاد

جوانی ریزنقش و سبزه‌ی تند، در سال ۱۳۵۸ با صدایی رسا دانش‌آموزان تنها دبیرستان مختلط شهر اهرم را برای رفتن به کلاس فراخواند. او که رسماً دبیر زبان عربی بود، تازه مدیریت دبیرستان را بر عهده گرفته بود. آن سال من اول دبیرستان بودم و هرچند قبلاً هم نام «مصطفی افخمی» را به عنوان «معلم خوبو» شنیده بودم، اما این بار مستقیم با او سر و کار پیدا کردم. بعدها نام دبیرستان به «امام جعفر صادق» تغییر یافت و سال بعد آقای افخمی به عنوان دبیر عربی وارد کلاس ما شد. (امیدوارم در سال و ماه و جزییات اشتباه نکرده باشم.)

شور و حرارت «مصطفی افخمی» (که نه پیشوند می‌خواهد و نه پسوند) در بیان مطالب کتاب به حدی بود که عربی، زبان دوم من از آب درآمد و هرچند زبان عربی رشته تحصیلی‌ام در دانشگاه نبود، ولی افخمی آن را با چیزی درآمیخته بود که از وجود من بیرون نمی‌رفت و تا به امروز (۵۰ سالگی) با آن سر و کار دارم. رویکردم به سمت روزنامه‌نگاری و نوشتن طنز (با سابقه‌ای ۱۷ ساله) نیز برگرفته از روحیات و شخصیت بی‌جانشین مصطفی افخمی بوده است. هرچند «محمد تنگستانی‌زاده» نیز وقتی در کلاس درس کتاب «رسانه‌های گروهی» و دروس ادبیات لب به سخن گشود، تخم روزنامه‌نگاری و نوشتن را در من کاشت.

یاد روزهایی که یادآوری‌اش بغضی بی‌زبان در گلو حبس می‌کند، وقتی که با نام «مصطفی افخمی» درمی‌آمیزد؛ کسی که شوخ طبعی و طنز، آمیخته با طبع لطیفش بود و عصبانی نمی‌شد، مگر این که بخواست اشتباه کسی را برای پرهیز از تکرار آن یادآوری کند. اینجا بود که چشم‌هایش را گِرد و گردنش را به طرز خاصی کج می‌کرد و… صدایش بلند می‌شد و با زنگی دلسوزانه و پرمحبت آن را بیرون می‌داد؛ تو گویی فریادی می‌زد بی‌صدا… و دست آخر صدایش را پایین می‌آورد تا نوش‌داروی دلسوزی‌اش را در کام تو بریزد و بدانی که افخمی چرا «تند» می‌شود و صورت سبزه‌اش را برای تو سرخ می‌کند. بویژه آن که همه را با نام اول صدا می‌زد و کاری به نام خانوادگی نداشت.

مصطفی افخمی معلم ـ آن طور که رسم است ـ نبود؛ او نوشدارو بود، پدری بود با فرزندان بسیار که از قضا عهده‌دار کلاس درس هم بود. آفتابی بود بر پهنه‌ی دریا که وقتی تلألو آن با سبزآبی موج‌ها مخلوط می‌شود، شوری غیرقابل وصف به جان بیننده سرازیر می‌کند.

سال‌ها بعد و در سال آخر دبیرستان، مصطفی افخمی همرازم نیز بود و هرگاه می‌دانست می‌خواهم برای آینده‌ام تصمیمی بگیرم، همین که می‌فهمید، بدون آن چیزی بگویم؛ وارد ماجرا می‌شد و هر چه می‌گفت، می‌گفتم: «چشم». بعدها فهمیدم که ثمره این «چشم»ها چقدر در مسیر زندگی و امروزم تعیین کننده بوده است. البته احمد عبدالهی نیز که «تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد»، برایم همین نقش را داشت و تا امروز او را همراه خود دارم.

افخمی به عنوان یک «مکتب رفتاری» (و نه فکری یا ایدئولوژیکی) در تمام ۲۵ سالی که به عنوان معلم بر سر کلاس حاضر شدم، همراهم بود. یادکرد مصطفی افخمی، یادکرد کسی است که دیگر تکرار نمی‌شود و باید در سوگ او گریست و بلند گریست و ناله کرد.

در پسایند نام «مصطفی افخمی» باید از زندگان نیز یادی کنم؛ همان‌ها که معلم دوره دبیرستان من و بقیه در اهرم بودند و همپای افخمی پیش می‌رفتند و غیرقابل تکرارند: محمد تنگستانی‌زاده که مفهوم قلم و ادبیات را ـ بویژه به من ـ آموخت، داریوش تنگستانی‌نژاد که جدیت و دقت را در جان دانش‌آموز می‌ریخت. علی‌اصغر صداقت که متانت و گذشت را یاد می‌داد. احمد عبدالهی که برای من ناصحی مشفق و دلسوز بود، حسین بختیاری‌آزاد که آزادگی را آموخت و دانش‌آموز را از خشک‌مغزی پرهیز می‌داد، نعمت‌الله شیخ‌سقا که صداقت و راستی را به من یاد داد، علی رایانی که صفا و صمیمیت و پرحوصلگی را به من آموخت و… زنده یاد «حسن آردن» که نحوه فکر کردن و درست فهمیدن را به من آموخت و… همه‌شان که همه چیز را به من و همه آموختند و شخصاً همیشه تلاش ‌می‌کنم برآیند وجود ناقصم تفسیری از خلقیات این نیکمردان باشد.

از خدواند بزرگ برای زندگان سلامتی و تندرستی آرزومندم و خیالم از بابت مصطفی افخمی نیز راحت است؛ چه، آرامش ابدی، رستگاری و نیک‌نامی از آن اوست.

اسماعیل منصورنژاد (دانش‌آموز ابدی، معلم بازنشسته و روزنامه‌نگار)

FavoriteLoadingاضافه کردن به علاقه مندی ها!

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme
کانون تبلیغات و گرافیک لیان شهرکانون تبلیغات و گرافیک لیان شهرکانون تبلیغات و گرافیک لیان شهرکانون تبلیغات و گرافیک لیان شهرکانون تبلیغات و گرافیک لیان شهر